رفتن بابایی دخملم و تنها شدن من .........
سلام دختر قشنگم صبحت بخیر تازه الان بیدار شدی و یه کوچولو داری لگد میزنی
ببخش که سر صبحی گریه کردم آخه بابایی برای یک دوره تخصصی سه ماهه عازم تهران شد و منو و تو رو اول به خدا و بعد به مامانی و بابایی سپرد
سخته ، منی که هر شب تمام نگرانی هامو توی بغل بابایی گم میکردم و به آرامش میرسیدم حالا باید صبر کنم تا شاید سه هفته دیگه یا یک ماه دیگه بیاد مرخصی .........
آخه چطور شبا بدون گرمای وجودش خوابم ببره، آخه کی شبا دست رو شکمم بذاره و شما رو نوازش کنه و ببوسدت................
میدونم تو هم ناراحتی از رفتنش، درست مثل وقتی که پشت در اتاق عمل به انتظار نشسته بودم،اونجا هم مثل الان با لگدایی که میزدی میشد به بیقراریت پی برد....
ان شاا... خدا پشت و پناهش باشه ، دختر گلم شما که به خدا نزدیکی براش دعا کن سالم و سلامت باشه و اونجا هیچ مشکلی براش پیش نیاد
خیلی بدِ که دو ماه آخر حاملگیت رو شوهرت در کنارت نباشه خداکنه حداقل بتونه برا زایمانم بیاد............
بگذریم !!!
حالا از احوالات دخملم بگم یک ماهی هست که دخملی رو مه یاس به معنی زیبارو صدا میکنیم این اسم تقریبا یکم به دلم نشسته و مخصوصا که هم آوایی قشنگی با فامیلش داره
مه یاس خانم الان تو دل مامانش پاش رو پاش انداخته و قشنگ (بریچ) نشسته و دلش نخواسته وارون باشه، نمیدونم تا آخرش میخواد همینطوری بمونه یا میچرخه !!؟؟؟...
آزمایشامم خداروشکر خوب بود فقط کمی عفونت ادار دیده شد که با منفی شدن آزمایش کشت ادرار دکتر تشخیص داد دارو لازم نیست و با مایعات فراوان رفع میشه
ولی فقط چیزی که نگرانم کرد ماما بهم گفت شکمت اندازه دو هفته کوچکتره و برام پرناتال رو با کلسیم و امگا نوشت و گفت آهن لازم نیست بخوری توی پرناتال داره
آخه چرا مه یاس خانم کوچولو موندی مامانی که همه چی به خاطر شما میخوره پس زودتر بزرگ شو و به وزن طبیعیت برس عزیزم
دوست دارم دختر گلم ..............................


رفتن بابایی دخملم و تنها شدن من ......... 

